Yesterday
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 16:52
عددها مزخرفند. سالها، شمردن سالها بیمعناست. زندگی مثل دود سیگار سیال است. محو میشود رو به آسمان تاریک. ستارهها را دودی میکند. تکستارههای روشن را. تکستارههایی که زورشان رسیده به ابرها که نگاهشان را بدوزن
هشت مارس
-
تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 22:03
همیشه درس خواندن را دوست داشته. به همین خاطر با سه تا بچه که من، کوچک ترینشان، هنوز مدرسه نمی رفتم، می رفت دانشگاه. توی همان وضعیت شاگرد اول می شد. صبح ها پیش از رفتن برایمان نامه می نوشت. حالا بعد از سال ها درس دادن به بچه ها، بعد از این که خوب می داند توی ذهن و روان هر کدامشان چه می گذرد، وقتی هز...
در انتهای زمان از دست رفته
-
تاریخ: 1395/12/1 ساعت: 9:13
چیزی هست که باید با خودم روشن کنم. چیزی شبیه به این که دیگر همه چیز تغییر کرده. زندگی رنگ عوض کرده و مغز مرا دچار شدیدترین نوسانات ادراکی کرده. پس از اعمال همه تغییرات، به نقطه ای رسیده ام که پیش از این درباره اش بارها تردید کرده بودم. آن نقطه نیز متوجه دیگران شدن است. درگیری با زندگیِ دیگران، جدایی...
غلبه بر احساسات
-
تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 5:45
آیا این همان چیزی نیست که من به دنبالش می گشتم؟ آن آرامشِ دروغین که همواره خواهانش بوده ام. همینجاست. همین لحظه. بی آنکه چیز دیگری بخواهم. جهان، این جهانی که هیچ چیز درخشانی در آن نیست. جز آنچه که من احساس می کنم، جز صدای باد، بادِ خیلی سردی که زوزه میکشد از پشتِ پنجره و صدای عجیبی می دهد. صدایی...
گذشته!
-
تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 5:45
کلاس دوم که بودم از طرف مدرسه برامون یک دوره آموزش شنا گذاشتن. جلسه اول دورِ استخر نشستیم و آقای مربی شروع به صحبت کرد. من اما طبق معمول اهمیتی به معلم نمی دادم و داشتم درباره عمقِ آب فکر می کردم. اینقدر مسئله برام جدی شد که خودم رو خیلی آروم سُر دادم تو آب. اونجا فهمیدم که عمق اون قسمت خیلی زیاده و...
بیگانگی
-
تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 5:45
از هر اندیشه ای دور می مانم، از میان شلوغی ها می گذرم، به جستجوی بیگانگی. از خودم می پرسم، هر لحظه، چه چیز مرا به جهان پیوند می دهد. «خودت را سرگرم کاری کن. جاه طلب باش، هدف بزرگی انتخاب کن. موسیقیِ خوب گوش بده، ارتباط های خوب برقرار کن، به جمع های هنری پا بگذار، سفر برو، به جستجوی نادیده ها، ناشنید...
کودکی
-
تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 5:45
یک بار دیگه هم توی همون کلاس دوم، داشتم پفکی رو که زنگ تفریح خریده بودم زیر میز تندتند میخوردم و معلممون هم مشغول سوال کردن از بچهها بود. توی دلم بهش میخندیدم و کیف میکردم که پفک رو هیچ کس نمیبینه. تو همین حال و هوا یهو دیدم بالاسرمه و میگه تو بگو! چیچی رو تو بگو؟ سوال چی بود اصلن؟ فقط نگاش ک...
کلاس چینی
-
تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 5:45
من و دیوید گاهی درباره هنر مدرن و کلاسیک بحث می کنیم. دیوید آدمِ با استعدادیه، مثلن همین دو هفته پیش از آدیداس سفارش گرفته بود که کارت پستال تبریک کریسمس براشون طراحی کنه. یا یک گروهی از آرنولد دعوت کرده بودن و دیوید هدیه خاصی که می خواستن بهش بدن رو طراحی کرد و دوهزار یورو گرفت. دیوید هر روز غروب ...
عصر دوشنبه
-
تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 5:45
پانزده دقیقه وقت دارم که چیزی بنویسم. درباره امروز که به سختی خودم را از تخت جدا کردم، با بی میلی دوش گرفتم، لباس پوشیدم، خودم را رساندم به خیابان، قدم زنان به سمتِ دانشگاه راه افتادم. وقتی رسیدم آفتاب ظهر پهن بود و خوشحال بودم که به جای منفی چهار درجه اشتوتگارت، نوزده درجه شانگهای را تجربه می کنم. ...
Nataly
-
تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 5:45
ناتالی امروز برایم لینکی فرستاده بود که به عنوان بهترین دانشجوی سال بهش رای بدهم. توضیحی درباره خودش داده بود که عاشق رقص است و زبانهای مختلف. ازم خواست که به دوستانم هم بگویم. ضمنن عکس خندان تو دل برویی از خودش گذاشته بود که کسی تردید نمیکرد شایسته عنوان بهترین دانشجوی سال است. توی لیست ویچت کسا...
پرسهزن شانگهای - ۱
-
تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 5:44
او دچار نوعی سرگشتگی است. جنونی آنی که او را به خیابانها میکشد. خیابانهایی با فرم و محتوای متوسط. آرزوها کم و بیش خلاصه شده به سفر، دیدن جهان، دیدهشدن. همه در تکاپوی زندگی و پرسهزن، تنها نظارهگر آن. مثل خدایان. چون چیزی در وجودش کم است: شور و شوق. سایهاش با او حرف میزند. همچون پیرزنِ توی ...
(بدون عنوان)
-
تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 5:44
ساعت هفت صبح است و صدای پرندگان در سکوت دیگران آمیخته. هنوز کسی سر و صدای بیخود و بیجهت به راه نینداخته. چه صبح خوبی میتوانست باشد اگر حال من بهتر بود، اما نیست. نه تنها صبح زیبایی نیست، حتا نشانههای یک روز خوب هم از آن معلوم نیست. همه چیز به نوعی غمانگیز و بیمعناست. زندگی به خودیِ خود بیمعناس...