خرید بک لینک

عددها مزخرفند. سال ها، شمردن سال ها بی معناست. زندگی مثل دود سیگار سیال است. محو می شود رو به آسمان تاریک. ستاره ها را دودی می کند. تک ستاره های روشن را. تک ستاره هایی که زورشان رسیده به ابرها که نگاهشان را بدوزند به قیافه ی تو. چقدر قیافه ی آدم عوض می شود در گذر زمان. زمان مثل دود سیگار سیال است. زمان را نمی شود شمرد. گفتگو را نمی شود شمرد. واژه ها سیالند. از چه حرف می زنم؟ شعر شده ام. تبدیل شده ام به سایه ای دور. سایه ای که به خنده های خودش اعتیاد دارد. خنده هایی که بی معناست. شبیهِ سال ها، شبیه عددها. ولی چه می توان کرد؟ آدم ها می شمارند. به شماره افتاده اند آدم ها. مثل وقتی نفسِ آدم به شماره می افتد. مثل وقتی از خستگی می افتد روی تخت و بی آنکه بخواهد بلعیده می شود در خواب. خواب واقعیتِ محض است. از خواب چیزی بیرون نمی آید. هرچه هست همان جا مقدس و رازآمیز باقی می ماند. اگر دست بزنی به جنایتِ تفسیر و تعبیر که بدتر! لب هام آبی شده اند، چشم هام سرمه ای، کلاهم را کج گذاشته ام. وارونه شده ام در منتها الیهِ چپ. آن هنگام که سرودِ عاشقانه ای بودم به صدای خواننده ای می ماندم که فالش می خواند. حالا که چیزی شبیهِ نگارگرِ تنهای واقع گرایی شده ام شبیهِ بال های خوش ترکیبِ خرمگسم. نه. راستش را بگویم. هیچ کدام از این ها نیستم. دودم. دودِ محو شونده ای در شب. رو به ستاره ای که می درخشد بی معنا. بی فروغ. قدم می زنم بی آنکه در خیابانِ شانزده آذر باشم. بی آنکه سر از کافه هنر یا هشت و نیم در آورم. بی آنکه راهم کج شود به اتوبانِ چمران و آن را بالا و بالاتر روم و احساس کنم ماشین پیر شده است. چند سالش است؟ سال ها. تاریخ ها. بی حاصل، جدایی. جدایی. مثل عطر.

برچسب: نویسنده: مهدی نیکنام تاريخ: شنبه 27 خرداد 1396 ساعت: 16:52

صفحه بندی